Sunday, October 08, 2006

The voice of you hony /آه از صداي تو / دُردِ چشاي تو

چون نواي دل هر مرغ غريب ،
دل من مي خواند
خستگي هاي زمين را ، كه به دل مي ماند .
چون صدايي كه به عمرم نشنيده ست دلم
يا كه در سوي دگر ، جاي دگر مي خواني
مي دانم .
آن صدايي كه به نرمي نسيم و به سر مستي باد ،
چون صداي پر گنجشكك ناز بر دلم مي ماند ،
مي دانم ، مي دانم .
چون نگاهي كه نديده ست كسي ،
به تمامي همين عمر پر از حادثه ام ،
چه پر از شور و نوا مي ماند ،
مي دانم ، مي دانم .
×××
ز چه نازي ،
به چنان ، مست و خراب آلودم ،
كه من وحشي نارام ،
چه مسحور نگاهي ماندم ….
چه قسم نامه سختي به دو دستم زده است ،
عهد فلك ،
كه ز ديدار تو من ،
خاك زمين مي مانم ،
مي دانم ، مي دانم .
با صدايت نفسم را مشكن ،
بغض صد ساله احساس مرا مي خواني ،
مي داني ؟
مي دانم .
تو كجا حال دل چله نشينم داني
عاقبت ،
عيش شب مرده دلي مي مانم
مي دانم ، مي دانم .
×××
پس كجايند همه عشق و صداقت كه خدا ،
آخرش دست من و روح مرا بر خواند .
پس كجا وا ماندم ،
كه خدايم به دگر بار سحر،
پاسخ بغض مرا ناخوانده است .
دست احساس تو شايد كه مرا بردارد ،
مي دانم ، مي دانم .
×××چشم هاي همگان را به نگاهت ديدم
ليك آن لحظه خاموشي چشمان تو را مي نالم ،
مي داني، ميدانم .
شعر،
احساس مرا مي داند.
ليك آن نغمه زيباي تو بس.،
مي داني مي دانم ؟
اسفند / 81

The Rain/باران/ و انزلنا من السماء ماء طهورا

بخوان باران ،
بخوان باران ,
نفس ها را بخوان باران
بخوان آن نغمه هاي شاد دوران را
كه در يادم ترك خوردند
.بخوان آن لحظه زيباي وصلت
به لب هاي ترك خورده
كه آن لحظه ،
چه زيبا لحظه هايي بود آن باران.
×××
ز باريدن بخوان باران ،
كه باز آري به دل ها مان ،
غم دوري ، غم تنهايي و غربت .
×××
بخوان آن لحظه هاي كودكي را باز باران
بخوان باران كه زيبايي در آن دوران ،
چه بر پا بود
بخوان باران كه ديروزم بهاران بود و امروم ،
چه تنها كوچه بن بست مي ماند .
×××
بخوان باران ،
بباران قطره هايت را
بباران قطره هايي را كه خوابم را بر آشوبند
.بريز آن قطره هاي خالي از دردت به سر هاي ز غم خفته
به دوران را .
×××
بخوان باران كه باريدن ،
چه زيبا بود و سر ها مان چه رويايي و بر پا بود شب ها مان .
بخوان آن لحظه ناب جدا ماندن ز دوران را .
بخوان باران من ،
با من بخوان باران
بخوان فرياد هاي تلخ باران خورده ام را ،
يه زير ريزش تند و صبورت
و آنچه بر دل جا مانده از تو .
×××
بباران اي تو همراز سكوت سرد شب ها ،
همان قطره سرايي هاي نابت [ را]،
كه بر روي سرم با اشك در گيرند .
بخوان باران ،
بخوان از من ،
بخوان آخر مرا باران ،
به ياد مردگان ، باران
بخوان آخر مرا باران …
اسفند / 81

Saturday, September 23, 2006

The pepole of my heart

شايد عمري برسد ،
كه دگر بار بخوانم خود را
بنويسم ز نفس هاي دلم ،
شايدم مردم شهر دلم را خواندم ،
مردمي را كه چه خوب مي فهمم ،
مردم شهر دل من ،
همه از جنس بلورند و زلال ،
همه از جنس گل نيلوفر ، همه بر گرده راست .
همه دنبال قدم هاي بهار ، همه بر كشتي آفاق سوار .
مردم شهر دل من ، همه از هم برتر ، همه از من بهتر ،
همه را مي فهمم ، همه را مي دانم .
عاقبت قصه اين مردم دور ،
بر سر هر گذري خواهد رفت .
مردمان دگر اطراف بدانند امروز ،
كه تماميه دلم را ز خدا مي دانم ،
مردم شهر دلم را ز خدا خواهم خواند .
مردم شهر من امروز ، همه بيدارند ،
وقت خواباندن رويا هاشان ،
همگي خواب خدا مي بينند .
مردم شهر دل من ، همه كودك وارند ،
همه معصوم تر از مهتاب اند
.پيشه مردم شهر ، فقط گل كاري ست .
همه آن جا ، شقايق دارند ، گل نيلوفر و شب بو دارند .
كاش مردم دنيا همه شان ،
خبري از دل خود مي جستند .
كاش همه با خبر از شهر دل خود بودند .
مردم شهر دل من انگار ،
همه را مي خواهند .
10/82

خستگي

خسته مي شوم گاهي ،
كه توان رفتنم نيست
تا كوچه وارهيدن از خود ،
بار دگرين قدم روا نيست .
آن لحظه كه در گناه غرقم ،
آن جا كه صداي قلب گنگ است
ديدم كه خدا بساط خشمش ،
در وقت گناه ساز مي كرد .
×××
كاش اين لذت شيرين گناه اين بار ،
از عمق دلم برون بريزد
اين بار دلم به خود بيايد ،
اين بار خدا دانه ريزد .
كاش كين ننگ گناه اين بار ،
با رنگ برون محو مي گشت .
وين صورت پر گشته ز الوان ،
سيماي درون نشان نمي كرد .
×××
در حيرت و مات ماندم ،
وقتي كه به چشم خويش ديدم
آن دسته كه در خيال خام اند ،
فرداي زمين را نبينند .
اين ها كه همه بسي شكيل اند ،
آن سان كه تو گويي جبرئيل اند .
از ذات و درون بي نصيبند ؟
با روي كدام آدمي زاد ،
در وادي هر گناه غرقند ؟
×××
شايد ،
شايد سر خويش را زماني ،
در گردي يك كلاه بستند .
شايد ،
شايد غم خويش را زماني ،
مخفي به پي نقاب كردند .
اين راه فرار تا ابد هست ،
هر جا كه رخت فريبكار تر،
بر رنگ دلت قلم توان زد .

26/2/84
ارسنجان / فارس

my other blogs : pics & notes


www.haatef.parsiblog.com

haatef.photoblog.com

يا حق

Friday, May 12, 2006

من رسما بدين منطق كافرم

بدم مي آيد ، نه اصلا متنفرم از كساني كه همه چيز را در قاعده مي خواهند . همان ها كه عشق را كورند . همان ها كه نمي فهمندش و اصلا مي ترسند تجربه اش كنند حتي آن نوعي را كه خود منزه مي دانندش ...
در قاموس اينها همه چيز بايد توجيح داشته باشد . قبلا انجام شده و نتيجه و اثبات داشته ياشد .قابل تعريف باشد . در عقل ثقيل اينها بگنجد يا در فرمول بچرخد و در كل دودوتا، چهارتايي باشد ، تا فهم آنها بكشد .
آنچه كفرت را در مي آورد اين است كه بايد مردم پسند باشد يعني منطق عرف(ارف) باشد.
ازدل كه خبري نيست ، اصلا دل تعريف ندارد ....
پس مجالي براي پرداختش ندارند ...
در چشم آنها حق آني است كه آنها مي پتدارند . حتي قدرت تجربه اي جديد يا پذيرفتن خطر يا خطاي يك امر نا آزموده يا غير متعارف را ندارند ، از خود گريزانند ....
آنها براي مردم زندگي مي كنند و نه براي خود وافسوس كه تمام اين ها را در جداري از ترس از آبرو مي پيچند و دغدغه شان مي دانند .
بايد كار را بكني تا بفهمند كه هميشه درست نمي انگارند و محال هايشان ممكن مي شود . مي شود انچه آنان خوش ندارند حتي فكرش را بكنند و من اين كار را مي كنم ...
يا علي مددي

Wednesday, May 10, 2006

داغي ست درد دوري

پاري وقت ها آنچنان غصه هاي عالم را در خودم مي بينم كه فحطي حضور تو را چون كاستي نفس كشنده مي بابم … تنها بوده ام ، اما هرگز به اين انديشه نبودم كه تنها تر از اين هم هست ، اگر تو هم نباشي . حكايت آنجا بالا مي گيرد كه غصه دوري اَلو مي زند جان را . روزمره شده است ، اين قصه دلتنگي ما . تازه گي اش مزه آن رازي ست ، كه در خود دارد … حكما انتظار ، فرزند خلف دلتنگي ست .
پاري وقت بيشتر خواب را مي پسنديدم ،چون در خواب نگاهي از تو بيننده بود مرا . داستان اين كم آوردن هاي پيش تو افسانه چشمان تو را نقل مي كند … كما اينكه تو بودي كه اول بار عاشق شدي … من كه مشق عشق مي كنم و شاگرد بازي گوش اين مكتب بوده ام . يحتمل حكم آخر و عاقبت كار را يا مرگ مي زنند … گه مرگ نيز خود از اسباب رسيدن است … من كه مي دانم آخرش تو را نمي رسم و مي روم ، پس دست كم چشمانت را از من نگير ، خوب مي داني كه من مست آن چشم ها هستم . اصلا حجت من براي عاشقي آن چشم ها بود ، يادت هست ؟ دروغ نيست گر بگويم تنها آرامش زندگي ام را در خواب چشمان تو يافتم . اما مي بيني فاصله را … روزگاري شده است … دوستي آرزوي بهترينش براي دوستانش اين بود كه “چون رنگين كمان باشند“ مي خواستم بگويم من سالهاست كه رنگين كمان هستم ، هركسي تا توانسته ما را رنگ كرده است . يك نفر بود كه سفيد دوست داشت آن هم ، غمش تيشه فرهاد من شده است
.من باز هم مي شنوم صداي تو را كه زمزمه مي كني :
بشنو از ني چون حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند …
… هركسي از ظن خود شد ياره من .
دور نمي بينم گر عابران مرا در درد دلم در هيبت هاي گوناگوني بيابند … آنكه بايد بداند ، خوب مي داند …
يا حق

Thursday, May 04, 2006

من نيز اين چنين


خوش تر كه فكر مي كنم تازه مي بينم كه ما سال هاست “وجدان“ را بر جارختي اتاق آويخته ايم و در روزمره مشق “زندگي“ مي كنيم جَخْ آن را هم ”رج” مي زنيم . بهترين آرزوي دوستي بر من اين بود كه چون رنگين كمان باشم . خنده ام گرفت . خواستم بگويم من سال هاست رنگين كمانم .
يا حق

Thursday, April 27, 2006

نه مثل تمام بچه ها

هوا سرد بود . از دهانم بخار بيرون مي آمد .شب بود و سوز سردي به صورتم مي خورد . حال درست و حسابي نداشتم . نمي دانستم چرا مي روم . كجا مي روم ؟ شايد آمده بودم تا فكر كنم . حال فكر كردن هم نداشتم . تند راه مي رفتم .
چراغ خونه ها روشن بود . حس مي كردم تمام پدرها اخبار مي بينند و تمام بچه ها گوشه اتاق زانوي غم بغل گرفته اند و بغضشان را زير فرش مي گذارند تا كسي آنها را نبيند .
حس مي كردم مادران التماس بچه ها را مي كنند تا شير بخورند كه مبادا كوچك بمانند . با اين كه هوا نه ابري بود و نه باراني ، حس مي كردم كه خيس شده ام . حس مي كردم مشق شب تمام بچه ها مانده و ديكنه شب !
حس مي كردم كه بچه ها خوابشان گرفته و روي دفتر مشق هاي زشت خوابيده اند .
زني روي زمين افتاده بود و مردي پسري را مي زد . صحنه عجيبي بود . حال درست و حسابي نداشتم .
×××
بدنم درد مي كرد . هوا يه جوري بود ، نه خوب بود ، نه بد . كسي نبود . جاي پاي بچه ها روي زمين مانده بود .صداي جيغ هاشان ، از سركيف روي سر سرسره ها جا مانده بود ، نه ستاره اي ، نه ابري . چشم هايم را بستم . انگار درخت ها ، صندلي ها و صدايي كه نبود مرا آزار مي داد.
دنبال چيزي مي گشتم : حرفي ، فريادي . زبانم بند آمده بود ، دوست داشتم حرف بزنم از بي رحمي دنيا و از جنگ جهاني دوم .
شروع كردم : نگاه كن . اين مثلا مقدمه حرف هايي بود كه به دنبالش مي دويدم . سرم را حكيمانه تكان دادم . در حالي كه اين حركت هيچ معنايي نداشت . دوست داشتم كاري بكنم . حرفي بزنم . شايد هم فريادي . حس مي كردم چيزي مرا مي برد . مرا و تمام شب هاي سياه مرا . خداحافظ اي حوض ، اي تازه ها و خداحافظ اي كسي كه به ياد تو هر شب خواهم خواند . نه با تو خدا حافظي نمي كنم . ، چون نمي توانم ، مي داني كه چه مي گويم تو حرفهاي مرا با جان و تنت حس كرده اي ، نه خود مرا فهميده اي ،آه ، كاش اينجا بودي …
مي رفتم . هوا سرد بود . سوز سردي به صورت آدم مي خورد . حس مي كردم تمام بچه ها از خواب بيدار شده اند و مادرشان را مي حواهند ، حس مي كردم و مي خواندم زير لب به ياد مادر نه ، به ياد تو ، در حالي كه بخار از دهانم بيرون مي آمد : و به شكرانه احساس زمين مرگ مرا خواهد برد …
ياحق

Wednesday, April 26, 2006

باغ بي برگي


كاش فقط تو بخوني :
باغ بي برگي ،
روز و شب تنهاست ،
با سكوت پاك غمناكش ،
باغ بي برگي
خنده اش خونيست اشك آميز
گربه چشمش پرتوي گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد،
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
آقا مهدي اخوان ثالث
يا علي مددي