The voice of you hony /آه از صداي تو / دُردِ چشاي تو
دل من مي خواند
خستگي هاي زمين را ، كه به دل مي ماند .
چون صدايي كه به عمرم نشنيده ست دلم
يا كه در سوي دگر ، جاي دگر مي خواني
مي دانم .
آن صدايي كه به نرمي نسيم و به سر مستي باد ،
چون صداي پر گنجشكك ناز بر دلم مي ماند ،
مي دانم ، مي دانم .
چون نگاهي كه نديده ست كسي ،
به تمامي همين عمر پر از حادثه ام ،
چه پر از شور و نوا مي ماند ،
مي دانم ، مي دانم .
×××
ز چه نازي ،
به چنان ، مست و خراب آلودم ،
كه من وحشي نارام ،
چه مسحور نگاهي ماندم ….
چه قسم نامه سختي به دو دستم زده است ،
عهد فلك ،
كه ز ديدار تو من ،
خاك زمين مي مانم ،
مي دانم ، مي دانم .
با صدايت نفسم را مشكن ،
بغض صد ساله احساس مرا مي خواني ،
مي داني ؟
مي دانم .
تو كجا حال دل چله نشينم داني
عاقبت ،
عيش شب مرده دلي مي مانم
مي دانم ، مي دانم .
×××
پس كجايند همه عشق و صداقت كه خدا ،
آخرش دست من و روح مرا بر خواند .
پس كجا وا ماندم ،
كه خدايم به دگر بار سحر،
پاسخ بغض مرا ناخوانده است .
دست احساس تو شايد كه مرا بردارد ،
مي دانم ، مي دانم .
×××چشم هاي همگان را به نگاهت ديدم
ليك آن لحظه خاموشي چشمان تو را مي نالم ،
مي داني، ميدانم .
شعر،
احساس مرا مي داند.
ليك آن نغمه زيباي تو بس.،
مي داني مي دانم ؟
اسفند / 81





